می گوید :
سنگ ده خود ، گردوی ده خود ...
یاد تو می افتم !
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به میخانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده ی مستانه زدند ...
می گفتی : کار دنیا درش فولاده ، توش پنبه ...
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه ای
گفت يا باد است يا خواب است يا افسانه ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چيست ؟
گفت يا برف است يا شمع است يا پروانه ای
گفتمش اينها که می بينی بر او دل بسته اند؟
گفت يا کورند يا مستند يا ديوانه ای ...
*/ پر از این شعرم این روزها !
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود ...
*/ پیوست ندارد !
دوست آن است که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی ...
*/ گفتی دوست ؟!
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست ، وگرنه من کجا و لنگ گیوه !
*/ این ، پر خاطره ترین شعریست که از تو یادگار دارم !
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که دست بش بزنی ، جم نخورد .
*/ به قول خودت ،شعر بند تنبانی !
عشق آن است که بلبل با رخ گل می کند
هر جفا از خار می بیند تحمل می کند ...
*/ لحظه ی شبنم و برگ گل یاس ... لحظه ی رهایی پرنده هاست !
در كف شير نر خونخواره اي
جز ز تسليم و رضا كو چاره اي ...
*/ این یکی از آن شعرهای مخاطب دار مخصوص ات بود که محمد این روزها از تو نقل می کند !
*/ شعر کاملش را اینجا بخوانید
با خنده می خواندی :
" این شکم بی هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ "
وقتی پذیرفته باشی " خوشه یک سر دارد " می سد روزی که ببینی " در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد "
*/ چیزی که امروز به وقوع پیوسته حرفی ست که بدنبال سال ها تجربه یادگار چون تویی ست که حالا جایش اینهمه خالیست ...
" برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار ... "
*/ می شد بهار ببینی و نخوانی ؟!
*/ می گفتی : حواست را خوب جمع کن ! خوب نگاه کن ! یادت باشد ، برگی که از شاخه می افتد روی دیگری ، باید حساب پس دهد روزی !
" ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند ، دل کند یاد "
مادر می گوید : زمزمه ی امشبت اگر بودی بی شک همین شعر بود :
"شب قتل بی کسان است ای خدا
ماتم لب تشنگان است ای خدا
این حسین نازنین است ای خدا
جسم پاکش بر زمین است ای خدا
قاسم پا در حنا در کربلا
عیش او آخر عزا شد ای خدا "
ــ می گفتی :
"امام که به عهد و پیمونی که با خدا بسته بود ، وفا کرد و رفت !"
وای بر ما !
ــ می گفتی :
"مردم کوفه ، مردم آن زمان ، فقط ۷۲ نفر با امام بودند ! آن زمان که ... خدا امروز و این عصر را به خیر کند ...
ــ می گفتی :
"می دانی چرا قرآن بین ما بی احترام شده ؟ چون در هر خانه ای چند تا پیدا می شود ..."
حیف که این دین دین رحمت است ... دین حسین !
" گر نگه دار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد ... "
*/ این شعر را که می خواندی ، اشک هایت انگار پیام آور دلی باشد که حسابی چلانده شده ...
خوابت را دیده ام ...!
خدایت بیامرزد !
«...نم نم باران به می خواران خوش است
رحمت حق بر گنه کاران خوش است...»
*/ اشکم ضمیمه ی شعرت !
" تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز "
*/ عشق همیشگی ت به بچه ها نتیجه اش شد اینکه ، خانه ات شده مهد قرآن یه عالمه بچه ی ناز و دوست داشتنی !
" کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز "
اصلا به قول خودت :
" گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی منی در یمنی "
*/ خیلی دور ، خیلی نزدیک !
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا
گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم...
*/ آخ از افسانه ی شیرین خواندن هایت پدربزرگ ! دلم لک زده ...
" شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع اند
ای دوست بیا رحم به تنهایی ِ ما کن "
*/ فقط لبانت نبود كه حروف را ادا مي كرد ... انگار با تك تك سلول هاي بدنت ، با خروارها خروار تجربه و خاطره ، مي خواستي با شعرهایت ، با حرفها و با قصه هایت ، به ما کوچکتر ها ، راه ميانبر نشان دي .. ره صد ساله ....
کجایی که باز هم برایمان از پروانه بخوانی ، از دوست ...
چرا عاقل کند کاری
که باز آرد پشیمانی !
*/ واقعا عاقل ؟
"کم گوی و گزیده گوی چون د’ر
تا ز اندک تو جهان شود پر "
*/ دیشب که دوباره نبودی ، دیشب که باید ،
به تو فکر می کردم ، به ذکری که یاد می دادی :به نگفتن!